محمد معینمحمد معین، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

ماه کوچولوی آسمون زندگی مامانی و بابایی

آزمایش NT

1392/8/13 14:36
نویسنده : مامان مریم
369 بازدید
اشتراک گذاری

دوازدهمین هفته که تموم شد فرداش من و تو و بابایی رفتیم تهران تا آزمایش و سونوگرافی اولین دوره غربالگری سلامت جنین رو اونجا انجام بدیم. ناگفته نمونه که این آزمایش و سونوگرافی بیشتر از هر کسی مامان و بابای پرنیا جونی(دختر خاله من) رو اذیت کرد. مامان پرنیا (خاله منصوره) شده بود آشپز باشی و دست تنها بود . از طرفی مشغول پذیرایی از ما شده بود و از طرفی هم باید به امور مربوط به پرنیا که هنوز دو ماهش هم نشده بود رسیدگی می کرد. بابای پرنیا هم شده بود راننده در اختیار ما و حسابی تو گرمای تابستون به خاطر ما اذیت شد.

اول تیر ماه بود. صبح زود با قطار رفتیم تهران. وقتی رسیدیم بابای پرنیا اومد دنبالمون. با هم رفتیم کلینیک امین. اما نوبت سونوگرافی بهمون ندادن. دو سه ساعت بعد دوباره برگشتیم اونجا. خیلی شلوغ بود. تقریبا دو ساعت بعد نوبتم شد و رفتم داخل اتاق سونوگرافی. گوشیم که از قبل واسه ضبط صدا آماده شده بود رو گذاشتم روی کیفم تا صدای قشنگ قلبت رو ضبط کنه. آقای دکتر همتی چند تا سوال درباره وضعیت عمومی بارداری ازم پرسید و بعد به مانیتور روبروش خیره شد. منم نگاهم رفت به مانیتور روبروم. چیز واضحی دیده نمی شد. تا اینکه دکتر همتی پرسید بچه تو می بینی؟ همه وجودم چشم شد و دقت. خداااااااای من! یه موجود کوچولو اون وسط نمایان بود. تصویر کمی بزرگتر شد. حالا به وضوح می دیدمت کوچولوی من. چقدر زیبایی در تو نهفته بود. یه آدم کوچولو که انگار تو خواب نازه. باورم نمی شد موجود به این زیبایی تو وجود خودم باشه. نا خودآگاه گریه م گرفت. دکتر داشت درباره سونوگرافی توضیح می داد و علت انجامش تو این سن از بارداری اما من تو عالم خودم بودم و محو تماشای تو شده بودم نازنینم.

کم کم تصویر واضح تر می شد و دکتر جزء به جزء اعضای بدنت رو بهم نشون می داد. و من با هر کدومش کلی ذوق می کردم. از دستای کوچولوت که دو طرف بدنت قرار گرفته بود و بعد در حالیکه اونا رو مشت کرده بودی جلوی سینه ت قرار دادی. تا ستون فقرات و پاها و حتی قلب نازنین و مهربونت که یه کوچولو بود و تپیدنش تو سینه ت کاملا مشهود بود و من با دیدنش حسابی ذوق زده شده بودم. اگه بدونی چه حالی داشتم. واسه اندازه گرفتن پوست گردن و قد بینی ت باید تو وضعیت خاصی قرار می گرفتی اما تو وروجک تر از اونی هستی که فکرشو می کردم. مدام تغییر حالت می دادی و تو هر وضعیتی قرار می گرفتی جز اونی که باید. واسه همین دکتر مدام به شکمم ضربه می زد تا تغییر حالت بدی. اگه بدونی چقدر خنده دار بود. با هر ضربه انگار یه نیشگون ازت می گرفتن یهو از جا می پریدی و تغییر حالت می دادی. حرکاتت خیلی با مزه بود. قربون وروجک خودم برم بالاخره تو وضعیت ایده آل قرار گرفتی. اندازه بینی کوچولوت 2/3 و پوست گردنت هم 1 میلی متر بود. اونقدر ذوق کرده بودم که از دکتر خواستم کل قدتو اندازه بگیره. وقتی بهم گفت خنده م گرفت و بلند گفتم قربون قد و بالای ٩ سانتی متریش برم.دکتر خندید و گفت واسه چی می خواستی قدشو بدونی؟ گفتم می خواستم بدونم به باباش می ره یا به من؟ دکتر خندید و پرسید حالا به نتیجه ای هم رسیدی؟ گفتم آخه ٩ سانت هم قده؟ فکر کنم به باباش نمیره.

در مورد جنسیتت هم آقای دکتر اول حدس زد که دخمل نانازی باشی ولی بعد شک کرد و نهایتا گفت واسه تشخیص جنسیت باید چند هفته دیگه هم صبر کرد. قسمت مهیج سونوگرافی زمانی بود که بعد از دیدن قلب کوچولوت که داشت می تپید دکتر صدای قلبت رو برام پخش کرد. هر چند خیلی کوتاه بود اما نفسمو تو سینه حبس کردم و چشامو بستم و به تو فکر می کردم. این اولین ارتباط دو طرفه ما بود. من همیشه با تو حرف می زدم اما این اولین صدایی بود که از طرف تو می شنیدم. صدای قلبت تند و منظم بود و در واقع زیباترین ملودی هستی بود که می شنیدم و بیشتر از قبل عاشقت شدم. خدایا هزاران بار برای این نعمت بزرگ ممنون. بعد از انجام سونوگرافی بابایی که فهمیده بود صدای قلبتو ضبط کردم گوشی رو از دستم قاپید و با ذوق و شوق گرفت کنار گوشش تا صدای قشنگ قلبت رو بشنوه.

فردا صبح رفتیم آزمایشگاه و آزمایش مربوطه رو انجام دادیم. تقریبا دو هفته بعد هم جواب آزمایش آماده شد و باز هم زحمت تحویل گرفتنش رو بابای پرنیا جونی به عهده گرفت که ازش ممنونیم. خدا رو هزار هزار بار شکر. خبر سلامتی تو قشنگترین خبری بود که شنیدم. الهی همیشه سالم و سلامت باشی.

دوستت داریم نازنینم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)