سفر به مشهد مقدس

از یک ماه قبل از ماه مبارک رمضان مامان جون زهرا و باباجون محمود با خاله منصوره اینا داشتن برنامه ریزی می کردن تا توی ماه مبارک یه سفر مشهد برن. متاسفانه برنامه کاری باباامیر واسه رفتن جور نشد از طرفی هم بابا باید روزه می گرفت و دلش راضی نبود که از روزه های ماه مبارک بگذره. واسه همین نشد که ما همراهشون بریم اما درست دو سه روز مونده به حرکتشون برنامه ها عوض شد و با کلی اتفاق که همشو برات توی دفتر خاطراتت نوشتم این احتمال وجود داشت که من و تو هم با باباجون اینا و خاله منصوره اینا و خاله مهناز اینا همراه بشیم. شبی که خبر دادن احتمالا ظرفیت سفر واسه ما هم وجود داره تو خیلی خوشحال بودی و مدام توی شکمم ورجه وورجه می کردی. منم ازت خواستم به عنوان یه فرشته کوچولو از خدا بخوای که این سفر قسمت ما هم بشه.و البته شک ندارم که خدا صدای دعای تو رو شنیده و اجابتش کرده.
هر چند بابا امیر متاسفانه نتونست با ما همراه بشه ولی من و تو همراه با بقیه، دوشنبه ٢٤ تیر ماه عازم سفر مشهد شدیم. جای بابا خیلی تو این سفر خالی بود.
این سفر اولین سفر زیارتی تو بود. صبح روز سه شنبه واسه نماز صبح رفتیم زیارت و تو اولین زیارتت رو انجام دادی. زیارت قبول مشهدی کوچولو! بعد از زیارت اون روز تصمیم گرفتم واست یه یادگاری از این سفر بگیرم. موقع برگشتن به هتل از کتابخونه آستان قدس، اولین کتاب زندگیت رو از این سفر به یادگار گرفتم.
کتاب "مجموعه قصه های شیرین از زندگی معصومین(ع)" نویسنده: مسلم ناصری.
روزهایی که تو مشهد گذشت پر از خاطره بود به خصوص شب ها که همش توی حرم بودیم و نیمه شبها دل به صدای نقاره ها می دادیم. روز ها هم با وجود پرنیا کوچولو و شیرین بازی هاش پر از خاطره شد. روز پنجشنبه ٢٧ تیر ماه هم از مشهد برگشتیم. ان شاء الله سفر بعدی وقتی به دنیا اومدی همراه با بابا امیر باشه.


سفر به مشهد مقدس
