بالاخره فهمیدیم تو پسر کوچولوی مایی!
پنجشنبه ١٠/٥/٩٢ خاله منصوره اینا اومدن سمنان. اون شب در کنار شیرین بازی های پرنیا گلی خیلی خوش گذشت. مثل همیشه پرنیا کوچولو شب بیداری داشت و نمی ذاشت کسی بخوابه. منم شب بیداری داشتم مثل همه شبایی که قرار بود فرداش تو رو تو سونوگرافی ببینم. اما این بار یه کمی متفاوت از همیشه بود. آخه این بار سونوگرافی ٤بعدی داشتم و از طرفی هم جنسیت تو معلوم می شد. جنسیتت برامون فرقی نمیکرد. چون ما در هرصورت عاشقت شدیم چه دختر چه پسر دوستت داریم و برامون ارزشمندی. اما نگران سلامتیت بودم. بابایی سعی کرد آرومم کنه. خاله ستاره هم با مسیج هایی که بهم داد سعی داشت آرومم کنه و بهم دلگرمی می داد. ولی من بازم نگران بودم.
صبح جمعه وقتی از جام بلند شدم خیلی بدنم درد می کرد چون تا صبح فقط پهلو به پهلو می شدم اما یک ساعتی که خوابم برده بود خواب دیدم یه پسر کوچولوی خوشگل و تپل تو بغلمه و می گم خدایا من این تپلی رو چه جوری بغل بگیرم و بزرگش کنم. با این خواب همه گفتن تو پسری اما مامان جون نرگس بهم گفت صد درصد تو دختری.
ظهر بود که باباامیر منو مامان جون زهرا رو برد پلی کلینیک واسه انجام سونوگرافی. بابا می گفت روم نمیشه بیام داخل اتاق ولی من که می دونستم چرا نیومد. آخه خودشم دل تو دلش نبود و دوست داشت همه چیزو از زبون من بشنوه. به لطف خاله ستاره زیاد معطل نشدیم و با مامان جون رفتیم داخل اتاق. بعد از دیدنت توی مانیتور اولین چیزی که از آقای دکتر بیدقیان پرسیدم سلامتیت بود که خدا رو هزار هزار بار شکر دکتر خبرای خوبی بهم داد. بعد هم در مورد جنسیتت گفت که پسر کوچولوی منی. انقدر ناز شده بودی. مامانی که با دیدنت عاششششقت شده بود. متاسفانه مرکز سونوگرافی CD خام نداشتن و تموم شده بود اما بابا امیر زود زود رفت و خرید تا تصاویر تو رو روش رایت کنن و اونم بتونه تو رو ببینه. وقتی سونوگرافی تموم شد زود به بابا که بیرون کلینیک منتظر بود زنگ زدم و خبر سلامتیت رو دادم. وقتی ازش پرسیدم اگه گفتی جنسیتش چیه؟ بلافاصله گفت پسره. زود بیا بریم لباسهای سربازیش رو آماده کنیم. بعدش به خاله منصوره زنگ زدم و بعد از سر به سر گذاشتنش بهش گفتم که پسری اونم کلی قربون صدقه ت رفت. بابای پرنیا هم طاقت نیاورد و خیلی زود از خوشحالیش به بقیه گفت.
وقتی رسیدیم خونه همه تو کوچه جلوی در بودن و بهمون تبریک گفتن و واست هزار تا آرزو و دعای خیر کردن. وقتی هم فهمیدن که خاله ستاره لطف کرده و تصویرت رو روی CD رایت کرده عزیز و مامان جون نرگس و خاله منصوره با ذوق و شوق اومدن تا ببیننت. پرنیا جونی هم که مدام نق میزد، تا اومد توی بغل من، آروم خوابش برد مثل یه فرشته کوچولو.
اون روز بعد از ظهر باباجون محمود و بابای پرنیا مشغول آماده کردن اتاق تو شدن. شب هم باباجون محمود و مامان جون زهرا همه رو واسه افطار وعده گرفتن تا هم ثواب مهمونی افطار رو ببرن و هم به مناسبت مشخص شدن جنسیتت مهمونی داده باشن. باباجون احمد و مامان جون نرگس هم شیرینی تعیین جنسیتت رو دادن. الهی که همشون سلامت باشن. دستشون درد نکنه.
حالا که جنسیتت معلوم شد و اسمت رسما شد آقا محمد معین، با بابا قرار گذاشتیم واسه سلامتی و خوشنامی ت آش نذری بپزیم. مامان جون زهرا قراره بره مسافرت. به امید خدا بعد از سفرش یه آش خوشمزه واسه محمد معین گل می پزه.


بالاخره فهمیدیم تو پسر کوچولوی مایی!
