محمد معینمحمد معین، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

ماه کوچولوی آسمون زندگی مامانی و بابایی

دومین ماهگشت

نازنینم 2 ماه از روزهای با هم بودنمون گذشت. روزهای پر خاطره تکرار نشدنی. روزهای زیبایی که زیبایی شو مدیون وجود زیبای توست. خدایا برای وجود نازنینش هزاران بار سپاس! ...
9 اسفند 1392

اولین واکسن

یکشنبه چهارم اسفند دو ماهه شدی نازنینم.ه با مامان جون زهرا رفتیم مرکز بهداشت و قد  و وزنت اندازه گرفته شد. آخه تو چقدر کوچولویی مامانی. 54 سانت قد و 3 کیلو و 750 گرم وزن داری. نااازی! دکتر مرکز بهداشت معاینه ت کرد و خدا رو شکر از سلامتت خبر داد. بعدش نوبت به انجام واکسیناسیون دو ماهگی بود. واااااای خدای من. از خانم پرستار مهربون اجازه گرفتم تا ازت فیلم و عکس بگیرم تا به یادگار بمونه. داشتی با من و مامان جون بازی میکردی و انقدر ناز می خندیدی که نگو. ولی یهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــو دادت دراومد.  2تا واکسن به ران دو تا پات زدن. وقتی گریه ت گرفت بی اختیار دوربین رو رها کردم و تو رو تو بغلم گرفتم تا آرومت کنم. الهی ...
9 اسفند 1392

مراسم بله برون

مراسم بله برون دایی جون اولین جشن قشنگ زندگی ماه پسر بود. تقریبا یک هفته بعد از سفر اول، با بزرگای فامیل رفتیم خونه زندایی اینا برای مراسم بله برون. بازم خیلی خوش گذشت. خیلی ها عاشقت شدن و دست به دست چرخوندنت. تو هم پسر خیلی خوب و آرومی بودی قربونت برم. ...
9 اسفند 1392

اولین سفر زندگی گل پسر

پنجشنبه ٢٥ بهمن ماه محمد معین گلم اولین سفر زندگی رو تجربه کرد. اونم واسه یه امر خیر! این لباس زیبا رو هم مامان جون زهرا به همین مناسبت برات خریده که خیلی هم بهت میاد عزیزم. دست گل مامان جون درد نکنه. پسرم اون روز بعد از ظهر من و تو و بابا و بابا جون محمود و مامان جون زهرا و دایی علی آماده رفتن به تهران بودیم . البته بابایی احمد و مامانی نرگس و عمه جون و عزیزجون و بابایی نصراله هم با ما اومدن. اون شب رفتیم خونه عمو محمدباقر. دور هم خیلی خوش گذشت. به خصوص اینکه اون شب تو حسابی بازی کردی و خسته شدی و شب یه لالای ناز مهمون چشمای قشنگت شد. فرداش قرار بود واسه دایی علی آستین بالا بزنیم و بریم خواستگاری. البته ...
9 اسفند 1392

اولین خرابکاری

 آقا گل میدونی این چیه؟ نمیدونی؟ این بینوا رو یادت میاد؟ بله این آقا الاغه همون دوست مهربونته که باهاش بازی میکنی و وقتی هم خوابت گرفت تو بغلت میگیری و میخوابی. چهارشنبه ٢٣ بهمن داشتم وسایل رو جمع می کردم واسه رفتن به مسافرت. تو هم داشتی توی تختت با الاغه بازی میکردی. وقتی اومدم سراغت دیدم آقا الاغ بیچاره شوت شده یه طرف و حضرت والا دارن با دم کنده شده ایشون بازی میکنن و اونو توی دهن مبارک میزارن.آخه این چه کاریه مامانی؟؟؟؟ ...
9 اسفند 1392

این روزهای تو

محمد معینم این روزا تقریبا برنامه خوابت منظم شده. با طلوع آفتاب بیدار میشی. بعد از نظافت و شیر خوردن، کمی بازی میکنی و میخوابی. بعد از یکی دو ساعت بیدار میشی. دوباره بازی میکنی تا 5 یا 6 عصر. بعد میخوابی تا 8شب. بعد بیدار میشی و بازی میکنی تا 11 شب. بعد میخوابی تا صبح. خوبه هاااا، نه؟؟؟ کاش منم می تونستم بخوابم. وفتی بیدار باشی و خوش اخلاق، یکی باید باشه تا باهات بازی کنه و حرف بزنه. تو هم باهاش حرف میزنی. گاهی درد  و دل کردنت به گلایه تبدیل میشه اما باز حرف میزنی. دوباره خوش اخلاق میشی و ذوق میکنی. بعد خسته میشی و بهونه میگیری. شیر میخوری تا بخوابی. در این بین اگه شاکی باشی یقه گیری هم میکنی....
21 بهمن 1392

پسر طلا در خواب

گاهی موقع خواب پسر مامان غلت میزنه بعد تلاش میکنه تا خودشو نجات بده و واسه کمک طلبیدن شروع میکنه به جیغ و داد کردن. به خاطر همین مامانی نه شبا خوب داره نه روزا. ...
21 بهمن 1392